یکشنبه 1 بهمن 1396
خانه / فرهنگ و هنر / منوچهر آتشی شاعر و نویسنده ایرانی

منوچهر آتشی شاعر و نویسنده ایرانی

منوچهر آتشی دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد.منوچهر آتشی از سال 1333 انتشار شعرهایش را شروع کرد. بهترین شعر او را برای شما گذاشته ایم . نخستین مجموعه‌ی شعر او با عنوان آهنگ دیگر در سال 1339 در تهران چاپ شد

 

منوچهر آتشی

منوچهر آتشی

بر دست سیمگونه ی ساقی

روشن کنید شمع شب افروز جام را

با ورد بی خیالی

باطل کنید سحر سخن های خام را

من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح

پای حصار نیلی شبها دویده ام

از لاشه های گند هوس ها رمیده ام

مستان سرشکسته ی در راه مانده را

با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش

هشیار کرده ام

تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها

واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز

زنجیر های وحشی پرسش را

چون بردگان وحشی از خواب

بیدار کرده ام

کوتاه کن دروغ

شب نیست بزمگاه پری ها

شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز

از آبهای رفته به دریای دوردست

و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها

نجوا نمی کنند درختان به گوش رود

جز چشم مرگ دیده ی بیمار تشنه ای

یا چشم شبروی که گرسنه است

به برق سکه های گران سنگ

بیدار نیست چشم کسی شهر خواب را

دل خوش مکن به قصه ی هر مرده ی چشم پیر

در خود مبند شعر صداهای ناشناس

رود است آنکه پوه کند روی سنگ ها

باد است آنکه می کشد از دره هیا نفیر

نفرین چشم هاست

سنگ ستاره ها که به قصر خدا زدند

کوتاه کن دروغ

از من بپرس راز شب خسته بال و پیر

من رهنورد کوه غروبم به شهر صبح

من میوه چین شعر دروغم ز باغ شب

بیگانه رنگ کشور یأسم به مرز خواب

از من بپرس! من

بیدار چشم مسلخ بود م

در انتظار دشنه ی مرگم

نه انتظار پرتو خونی ز عمق دل

تا باز بخشدم نفس از عطسه ی امید

بر هر چه قصه های دروغ است

نگرفته ام ز توسن نفرین خود لگام

تا خوابگاه دختر مستی

جنگیده ام ز سنگر هر جام

از من بپرس ! آری

من آخرین ستاره ی شب را شکسته ام

از شام ناامیدی تا صبح نا امیدی

بیدار بوده ام

با دست های مرده ی چشم سفید خویش

دروازه سیاه افق را گشوده ام

سحری درون قلعه ی شب نیست

منوچهر آتشین

شعری دیگر از منوچهر آتشی

من اگرچه ديو سنگ فرسوده ام
در گذر گردبادهاي ماسه
تو اما
آن شعبده باز بي رنگ و حجمي
که از هفت لايه ي ديوار چين عبور مي کني
تا پرتو گرمي از حس
بر تاريکي هاي من بتاباني
و برزبان سوخته ام شعرهاي شبنمي فراخواني
من اگرچه ديو سنگي فرسوده ام
در سينه چيزي دارم که از حرارت حضور تو ياقوت شده است
اين است که
از پشت هفت کوه سياه
مي بينمت که به سمت من مي ايي
و همچنان عقيق مي سايي در کوره ي نگاه
ازجان من و آن تکه ي پنهانم

منوچهر آتشی

 

شعری دیگر از منوچهر آتشی

نگاه ها چه ظالمانه جاي کلمات را گرفته اند
سکوت چه قدر جاي صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده اي که نرگس حافظ راپژمرده کرد
هنوز نگفته اي دوستت دارم
سکوتت اما باراني شد
و دل صنوبري خشکم را خرم کرد
در اين تابوت آرواره ، سروي به شکل دل آدمي بود
سروي مرده در خشکسال مهر
از مژگان ميترائي تو آفتابي جاري شد
مرده بيدارشد و تابوت را شکست
و شلنگ انداز خيابان ها را باغ سرو کرد
سکوت چه قدر جاي صداها را مي گيرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جاي کلمه ها را
اين تقدير ديدار بي گاه ما نيست
از تمامي تاريخ بپرس

منوچهر آتشی

وزیباترین شعر منوچهر آتشی

همه جا مي بينمت
به درخت و پرده و آينه
نمي دانم اما
تو مرا دنبال مي کني
يا من ترا
اي چشم شيرين زيبا
به گلها مي بينيم و مي بينمت
به گلها نشسته اي و مي بينيم
بر آب مي نگرم و مي بينمت
در آب مي لرزي و مي بينيم
تو مرا جست و جو مي کني يا من ترا اي چشم شيرين دلربا
همه روياهايم را نيلوفري کرده اي
و همه خيال هايم را به بوي شراب آغشته اي
همه جا
گرماي خانه و جان و جهان است حضورت
ولي چشم که باز مي کنم
نمي بينمت ديگر
با آن که مي دانم
تو مي بينيم همه جا
من شيداي توام
يا تو مرا گرفته اي به بازوي سودا
اي چشم شيرين بي پروا

گردآورنده: وبلاگ مای بی بی اسکین

درباره ی آقای خواجه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *